تبلیغات
صبح بیدار
 
 چشم تو راز شبی است که در آغوش زمان میچرخد

و من از بستر رود می‌پرسم که چرا می‌رقصد ؟

و چرا ارزی من در دست قحطی‌ها است 

  وچرا     چشمهِ ایثار و محبت

در خلیج ....  خفته

وای  ....  دوباره باران میاید

و دل‌ به یاد تو میفتاد

و حرم نفست در باغچه ی دل‌ ،

غنچه‌ها را میسوزاند

ولی‌ من خسته از راه و

و می‌خواهم که دیگر

نه بارانی ،... نه آهی، ... و نه وصالی

چون دیدار در انتهای انتظار رخت سیاه پوشیده

۱۸ -۰۵ - ۲۰۱۱

28-02-1390




طبقه بندی: دفتر خاطرات خودم،
[ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 ] [ ساعت 15 و 08 دقیقه و 30 ثانیه ] [ فرح فیلی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هرگونه کپی برداری با ذکر "نام نویسنده و نام وبلاگ" بلامانع است
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :