تبلیغات
صبح بیدار

احساس در آغوش گرفتن را

و حس حرم نفست را به دست باد سپردم

و یواش یواش دل‌ کوچکم را پنهان کردم

و مهربانی را کوچ دادم

و محبت را به خانه ی بخت فرستادم

و حال روح سرگردانی هستم

که در تمنای بوسه‌ای عمر میبازد

و گاه عشق را کابوسی در رویای جوانی میبینم .

وقتی‌ دلم می‌گیرد به حال دلم گریه می‌کنم که همنوازی ندارم

و همبستر من از خود قهر است

و نمی‌بیند که  طعم زندگی‌ شده تلاش و کار

دیگر شوری نمانده و اگر تلاشی برای فردا هست به امید آن هستم

که داستان دل‌ خسته را به دست کتابی‌ بسپارم

و بعد از نوشتن با لبخندی کتابم را ببندم

و هدیه به توی دور افتاده از خود می‌کنم

شاید اگر داستان  دلم را بخوانی ، خواهی‌ دانست که

با این روح لطیفم چه کردی

و چگونه گًل یخ را در وجود پر سوزم رشد دادی

و حاصل آن زنی‌ به نام من ...... ساختی

دلم می‌خواهد پکی عمیق به سیگار زده

و چشمِ پر حسرتِ کنجکاوم را به سینهِ طبیعت بدوزم

و در رویایی که میتوانست حقیقت زندگی‌‌ام باشد پا بگذارم

و با تو سوار بال ابر میشدم

و بدون اینکه فکر چیز دیگری در سرم باشه

به کلبه ی ناتالی پناه می‌بردم و دمی می‌‌آسودیم

چرا نمیتوان راحت کلامم را برایت به زبان بیاورم ؟

تو با اخم و کلام‌های تلخ سیاسی ات منو از خودم گرفتی‌

و وقتی‌ که دیگر من ، من نبودم

دیگه احساسی‌ نبود

وقتی‌ که من غم شدم

دیگر شا دابی  نبود ...

من که باید به اجبار روزگار به فردایی دیگه پا بذارم

گاهی با دل‌ خودم حرف میزدم

گاهی ام  گولش زدم که بدونِ   نق نق    

 بتونه فردا را هم سر بکنه

ولی‌ این دل‌ صبور ...  شب که تاریک بود

و تو خواب ... تو را میدید و شروع  به بغض میکرد

و آنقدر آروم اشک می‌ریخت تا که دیگه خسته بشه

وقتی‌ که خسته میشه به خیالت به خواب میره تا که دوباره صبح بشه

میدونی‌ اون صبح‌ها آخه صبحی‌ نبود .... همشون یه اجبار ی  سربازی بود

میدونی‌ وقتهای زیادی پا روی دلم گذشته

و دست گرم نیازِ عشق رو به صخره‌ها سپردم

و دیگه لباسِ نیاز دل‌ رو بر آوردم و به خواب سپردم

خوابی که هیچ به یادت نمیماند

خوابی که میدونی‌ مثل یه کابوس تلخی‌ روحت رو آزرده خواهد کرد

تو مرا در وجودت پناه دادی و در نهانت گم کردی

و دلی‌ که به تو سپرده بودم را سرگردان کردی

نمیدانم آیا هنوز عشقم را باور داری

و آیا هنوز دست نوازشگرت تمنایی .... دارد ؟

میدانی چقدر گریستم

و در حسرت دیدارت چشم به راه ماندم

میدانی وقتی‌ نگاهم در حسرت دیدارت خشک شد

پوچ شدم و در نهان از سر مهر با تو قهر کردم

با خود نبرد کردم

و با تو در کلام ستیزه

تو را در وجودم خوندم

و در کوه‌ها فریاد زدم

وجودم را به دور دستها سپردم

و دفتر خاطرات را ورق زدم

و تو ماندی در کلام و

کلام هنوز زیباست

کلام را به دست رویا سپردم

و امروز هوای دیارت را کردم

و به دریا سپردم

جستجو کردم

نظر کردم

با تو حرف زدم

و با تو همراه شدم

و دلتنگ باز گشتم

نمیدانم هنوز میشود در سایه ا ت غنود

و شعر شعله‌ها را سرود

دیگر نمیتوان بغض را فرو داد

و به بچه ی با مادر گفت

مامان در راه است

دیگر باید گفت

مامان به دست خاطره ‌ها سپرده شده

و میخواهم بی‌ پرده بگویم

عشق ، هم‌آغوشی ، لذت همه عریان نند

ولی‌ در گور حجاب دفن شده اند

تو را به چه میشود مثال زد

در کدام تصویر کلام میشود عشق را نقاشی کرد

روح در سیاهی شب جنگل گم شده

و گًل سرخ وقتی‌ رنگ لبانت را دید قد فرود آورد

ناز چشمهای عشق رو و کلام نگفته ....

با گزیدن گوشه لب

و در حسرت باور تب کرد

و صدایت در موج دریا گم شد

نوازش ارغوانی عشق به دست رویا سپرده شد

و گرمی‌ وجودت در نهان خانهِ  دل‌ عجین باقی‌ ماند

و تو در دل‌ ماندی

و دل‌ در حسرت تو

تو ماندی و شبِ تب زده

و تو فقط در چنگال خاطرات رسم شدی

و من در انتظار طلوع خورشید

۲۲-۱۲-۲۰۱۱




طبقه بندی: دفتر خاطرات خودم،
[ جمعه 23 اردیبهشت 1390 ] [ ساعت 13 و 35 دقیقه و 17 ثانیه ] [ فرح فیلی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هرگونه کپی برداری با ذکر "نام نویسنده و نام وبلاگ" بلامانع است
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :