تبلیغات
صبح بیدار

هستی‌  

پرچین خیال را شکستم و سفری به ژرفای روح تو کردم

با تو نشستم و نامت را تکرار کردم و تکرار را دگرباره تکرار کردم

در انتهای راه ....  به روح تو رسیدم و خود را در آنجا یافتم

خود را یافتم که با تو بیگانه نیستم

و در بهت نگاهت رازها خواندم

و در سرمای دستانت گرمی‌ عشق را لمس کردم

ولی‌ کلامی‌ از عشق بر لبانت نبود

از چه می‌ترسی‌،....باور کن

در این فضا من و تو تنها هستیم و دست بخیلی در کار نیست

و چشم حسد ، خواب است

آری به لب بیاور مهربانی را

و بگذار در کوی تو پرواز کنم زیرا که کبوتر سفید هم از مرز آب و آتش گذشته

و درختان بی‌ ریشه ، ریشه دوانده 

و آسمان کبود هم آبی شده

راستی‌ خورشید دوباره تابیده

و ماه من هم می‌تابد و غرش دریا در آرامش سکنی کرده

و شالیزار در بستر آب جویبار خوابیده

و تنهایی بی‌ رنگ شده

و فریاد بی‌صدا ، ...  گوش دنیا را کر  کرده

و انتظار .. به خانه رسیده

شب رفته و .... روز ، چشم را کور می‌کند

نهال عشق دوباره جوانه زده و هستی‌ دوباره هستی‌ یافته

و عشق جان سپرده دوباره جان گرفته و هنوز نامت را تکرار می‌کند.

۲۸ جولای ۱۹۹۸

 

 




طبقه بندی: دفتر خاطرات خودم،
[ پنجشنبه 18 فروردین 1390 ] [ ساعت 13 و 22 دقیقه و 41 ثانیه ] [ فرح فیلی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هرگونه کپی برداری با ذکر "نام نویسنده و نام وبلاگ" بلامانع است
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :