تبلیغات
صبح بیدار
 
من رفتم و توی غربت ‌گم شدم

من رفتم و توی غربت پیر شدم

من تو غربت پیر شدم

گفتم

خوب دیگه حالا میرم

فکر کردم که دیگه دفتر تو

تویِ دلم بسته شده

وقتی‌ اومدم به دیدنت

تو بازم گفتی‌ برو

آنوقت میگی‌ که عاشقی

نه  ..... نمی‌گی ، چشات میگه

یه روزی گفتم به دل‌

آی‌ بابا دیوونه نشو

یا حداقل

اسیر این دیوونه نشو

بعدش رفتم و ......  دور شدم

گفتم

خوب دیگه تموم شدش

تازه دیدم

نه بابا ......  اولشه

دل‌ِ  من مثلِ دل‌ِ یه بچه   بونه  میگیره

گریه میکنه 

داغ دل‌ و با اشگ چشم  خاموش میکنه 

  میدونی‌ وقتی‌ باهات

  حرف میزنم 

 کلی دلم سبک میشه

بعد تو به بیراهه میری 

  من تو دلم نازمی‌کنم

دفتر خاطراتمو   میبندم و پشت می‌کنم

میدونی‌ چی‌ باعث تعجبه !

دفتر خیلی‌‌ها رو بستم و ...  پشت کردم و  ....  رفتم

ولی‌ ، .... وقتی‌ به دفتر تو میرسم

با اشگ چشم

دفترخاطراتمو  باز می‌کنم 

  یکی‌ یکی  خاطراتمو  ‌ از جلوی چشمام   رد می‌کنم

بازم بهت   فکر می‌کنم

میدونی‌ هنوز بازم دستم داری 

ولی‌ هنوز باز میگی‌  ......... میگی‌ برو

منم میگم  .........  یادت نره

اگر من برم .... دیگه میرم

میرم و برنمی‌گردم  ....... به این خونه 

 تو‌ام اگر میگی

برو  .........‌ می‌دونم برای دلم خودم میگی‌

 و اگر میگی‌ میام

برای دلم من میگی‌ میام

منم میگم اگر میشه زودتر برو 

یا اگر میخواهی‌ بیایِ زودتر بیا ، تنهام نذار

    میدونی‌    ،

من اینجا فقط یه پنجره دارم

که به یاد تو بهش نیگا می‌کنم

 ? راستی‌ میشه بگی‌ تو آن جا چه خبره




طبقه بندی: دفتر خاطرات خودم،
[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ ساعت 11 و 54 دقیقه و 43 ثانیه ] [ فرح فیلی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هرگونه کپی برداری با ذکر "نام نویسنده و نام وبلاگ" بلامانع است
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :