تبلیغات
صبح بیدار
لباس شادی بر تن‌ خسته کردم

و با لبخند از کنار جاده زندگی‌ گذر کردم

خدا یا  من چه کردم

* میخواستم از لطافت ابریشم برایت شعری بگویم که در خور احساس پاک درونی ات باشد

* میخواستم از گًل یاس بستری برایت بسازم که عطر آن مستت کند

* میخواستم دست اعجاز گری داشته باشم تا غبار تمام غمها را از دلت بزدایم

* میخواستم برایت هدیهِ ی داشته باشم گرانبها و به بزرگی عشق خدا

* میخواستم فردایی بهتر از دیروز برایت داشته باشم

* میخواستم قلبی به بزرگی‌ قلب خودت برایت داشته باشم

* میخواستم شراب ناب کلام شیرین برایت داشته باشم

* میخواستم خندهِ ی از تهِ  دلم برایت داشته باشم

* میخواستم صبحِ بدون غصه برایت داشته باشم

* میخواستم سلامی‌ با سلامتی‌ برایت داشته باشم

* میخواستم خواب عمیقِ شیرین طفلی برایت داشته باشم

* میخواستم نوایی در بی‌ نوایی ها ایت باشم

* می‌خواستم پناهی برایِ غصه ی ِ بی‌ پناهت باشم

* میخواستم دوایی برای دل‌ سوخته ت باشم




طبقه بندی: دفتر خاطرات خودم،
[ جمعه 23 تیر 1391 ] [ ساعت 14 و 37 دقیقه و 48 ثانیه ] [ فرح فیلی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هرگونه کپی برداری با ذکر "نام نویسنده و نام وبلاگ" بلامانع است
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :